خرید بک لینک

درباره سایت

نسیم سحر

بنام او که وجودم از وجودش گشته موجود با عرض سلام خدمت شما کاربر عزیز : امیدوارم که توانسته باشم از طریق راه اندازی این وب با نام نسیم سحر ضمن عرضه اطلاعات سودمند ، باعث رضایت شما عزیز کاربر شده باشم ... ان شاءالله در آخر نیز : خوشحال می شوم که نظر خود را درباره نسیم سحر ذکر نمایید... . با تشکر : مدیریـــت نسیم سحر www.a-alizadeh.blogfa.com

امکانات وب

http://niloblog.com/popup/index.php?module=register&ref=1672
می ترسم گم شوم

حمیده واعظ زاده

رو به روی اين جسم سرد می نشينم و نگاهم بر چهره ی زنی می افتد كه نمی شناسمش. نه زنگار بسته و نه غبار گرفته ؛ انگار گم شده ام.
ازاو بيزارم . از او كه تمام روز بامن است و درجمع پر رنگ تر می شود . ما دوتن متفاوت هستيم آن قدر كه انگار از دو سرزمين و يا حتا از دو سياره یگوناگون باشيم و اين تفاوت در كنار سعيد خود را بيشتر نشان می دهد.
گاهیمی ترسم؛ انگار می خواهد مرا سر به نيست كند. وقتی هست من كمتر حضور دارم. با اين كه از او خسته شده ام اما مجبورم در كنارش باشم. گاهی حسوديم میشود كه سعيد او را بيشتر از من می خواهد . البته هميشه اين طور نيست مثلاوقتي سعيد روی مبل يله می شود و روزنامه را ورق می زند، هرازگاهی به من كهمشغول كاری هستم نگاه می كند و لبخند می زند: آن موقع اگر برايش فنجانیچای ببرم و يا كنارش بنشينم نگاهش را به من می دوزد و می گويد تو راه نمیروی می خرامی . می دانم اين همان لحظه يی است كه مرا بيشتر از هر چيز ديگردر دنيا می خواهد اما اين حالت او مثل هوای بهاری دمی بيشتر نمی پايد .اگر در همان لحظه با هم به گردش برويم و در پاركی قدم بزنيم می گويد اينطور راه نرو. آن وقت است كه ترس برم می دارد و گم می شوم و آن ديگری میآيد و شق و رق به دنبال سعيد راه می افتد و از اشتياق پياده روی چيزی نمیماند. يا وقتی حرف می زنم می گويد در صدايت چيزی است كه دلم را می لرزانداما وقتی تلفن زنگ می زند بايد مواظب باشم كه آن ديگری گوشی را بردارد وبا صدای بمش بگويد: « بله »
شب ها پای تلويزيون كه می نشينيم و گپ میزنيم گاهی كه می خندم سعيد می گويد وقتی از ته دل می خندی دهانت زيباتر ازهميشه است . اما وقتی در مهمانی ها می خندم با نيش و كنايه می گويد بعضیزن ها هرزه خندند و باز من از دلهره پر می شوم و آن ديگری كه عبوس است میآيد.
حالا جلوی اين جسم سرد نشسته ام و چشم دوخته ام به آن . می ترسملحظاتی كه آن ديگری می آيد آن قدر زياد شود كه من برای هميشه گم شوم . ..

برچسب: نویسنده: علیزاده تاريخ: جمعه 31 ارديبهشت 1389 ساعت: 20:57

بازگشت به جزيرهي بهشت

نويسنده : اليزا رايلي Eliza Riley

ترجمه: هيرا رها

ويرايش : عليرضا محمودي ايرانمهر

ليزا به افق درياي کاريبچشم دوخته بود. نسيم مرطوبي از روي اقيانوس بر صورتش ميوزيد. گرمايشنهاي سفيد و نرم را لاي انگشتان پايش حس ميکرد. زيبايي آنجا باورکردني نبود، اما درياي كارئيب با جادوي ساحلاش نميتوانست بر اندوه اوچيره شود، بر غم آخرين باري که اينجا، درست كنار همين ساحل مرجانيايستاده بود.
در اين جزيره با جيمز ازدواج کرده بود. در همين نقطه، برروي شنهاي همين ساحل. سه سال پيش از امروز، در لباسي سفيد و ساده و رزهاي کوچکي كه سعي در رام کردن موهاي در هم پيچيده و بلندش داشتند. ليزافراتر از تصورات خويش شاد بود. جيمز، لباس رسمي نپوشيده بود، اما حتا باشلواري چروکيده و پيراهن گشاد کتاني، جذاب بود... با موهاي تيره و مواج وچشماني مرطوب از عشق وقتي به ليزا مينگريست.
قاضي پيمان نامه يازدواج آنها را خوانده بود... حالا آن دو دست در دست هم، غوطهور دراحساس خوشي محض و تجلي جواني، توي هتلي پنج ستاره در جزيره ي کارائيبجمهوري دومنيک بودند. هر دو سـالهاي خوشـي را پيـش رويشـان ميديدند،با يـکديـگر و براي همـيـشه.
ليزا و جيمز درباره ي فرزندانشان حرفزدند. ليزا دو فرزند ميخواست ولي جيمز چهار فرزند، سر انجام با سه فرزندبه توافق رسيدند، دو دختر و البته يک پسر. چيزهاي زيادي براي تصوراتمشتركشان داشتند: جايي که زندگي خواهند کرد، سفرهايي که خواهند رفت ... بههمه چيز ميانديشيدند و حرف ميزدند و در احساس اطمينان غوطه ميخوردند.
امااکنون، گويي که همه چيز مربوط به گذشتههاي بسيار دور بوده است... خيليچيزها ميتواند در گذر سالهاي تغيير کند. اندوه فراوان ميتواند آدمي رامسخ كند، ميتواند همچون تيغي گرههاي محکم را پاره کند و حتا عميقترينعشق ها را در هم شکند... اينك سه سال از آن روز ميگذرد و آنها دوبارهبازگشتهاند. به همان جزيره، همان نسيم اقيانوسي و ماسههاي داغ و سفيدلاي انگشتهای پا ... ولي اينبار نه براي جشن ازدواجي خيالانگيز بر لبدريا که جزيره شهرتش را داشت، بلکه براي چيز ديگري كه جزيزه به هماناندازه در آن مشهور بود، طلاق هاي زود هنگام، در جزيرهي بهشت.
ليزا چشمانش را بست و نسيم اقيانوسي ميان موهايش وزيد. احساس كرد درونش آکندهاز اندوه است. اما چه ميتوانست بکند ، جز رفتن، ادامه دادن ... يافتنزندگي و رويا هايي تازه؟ خب تجربهي قبلي جبران ناپذير بودند. و اکنوندرياي كارائيب رو در رويش گسترده بود.
چگونه ممکن است اين جزيرهيزيبا با ساحل رويايي و تپههاي سرسبزش، آبي بيکران دريايش و شنهاي سفيدو مواجش جايي براي اندوه باقي گذارد!؟ چگونه مي شود ميان اين همه زيباييدرد كشيد؟
و ناگاه او را ديد. مردي با دوربيني در دست،کنار تنهي نخلايستاده بود و او را مينگريست. گويي نميخواست حتا لحظهاي از زني باموهاي تيره، ايستاده بر لب دريا، چشم بردارد. زيبا بود،با اندامي ظريف درپيراهن کتاني گشاد و چروك، موهاي لخت و بيتاب، چشمان آبي روشن که با رنگفيروزهاي دريا ميآميخت.
درخشش زيبايي آن زن نبود که عکاس را از ميانتمام زنان زيباي ساحل گرمسيري به سوي خود ميکشيد. بلکه افسون تنهايي وارادهي فلزي زن، مرد را فريفته بود. از همان فاصله ميتوانست تفاوت ليزارا با زن هايي كه كنار ساحل بودند، درك كند. ليزا رويش را به سوي دريابرگرداند، اما نزديک شدن مرد را پشت سرش احساس ميکرد. داشت روي شن هايسفيد ساحل آرام قدم برمي داشت. حالا ميدانست که مرد درست پشت سرش ايستادهو به او خيره شده است، ولي کاملا آرام بود.
ليزا برگشت و به مردنگاه کرد و ناگهان جرقهي حسي را که پيشتر يك بار تجربه اش كرده بود،احساس کرد. آنها همچنان به يكديگر خيره مانده بودند. نگاهشان ماننددوستاني بود که سالها همديگر را نديدهاند، نه رويا رویي دو غريبه، درساحلي غريب!
کمي بعد، بر سر ميزي در نوشگاه هتل ساحلي نشسته بودند.با نوشيدن شرابي محلي صحبت را آغاز كردند. نخست با شوخي، بعد دربارهيهتلي که در آن اقامت داشتند، حرف زدند، دربارهي کيفيت غذاها، خونگرميبوميان جزيره و ...
براي اولين ديدار، گفتگوي عجيبي بود، هرچند طبيعيو راحت. آنقدر گرم كه گاه ديگران هم توجه شان به آن دو جلب ميشد، بهچشمهايي كه در يكديگر خيره مانده بودند. طولي نکشيد که حرفهايشان بهسطحي عميق تر راه يافت. آنها براي هم گفتند که چرا اينجا بودهاند و ليزا از اندوه خود حرف زد، از حسي كه باعث شده بود او دوباره بازگردد، بهاين جزيرهي بهشت، جايي که با تنها مردي که باورش داشت ازدواج کرد.
ليزاحرف زد و آن چه را درونش محبوس و ناگفتني بود، بيرون ريخت. او به مرد گفتکه وقتي فرزندش را از دست داد چه برسرش آمد... هفتمين ماه بارداري بود.شادترين لحظههايش با دردهايي كه از درونش برميخواست توأمان بود. ليزابا مادرش زندگي ميکرد، در حالي که جيمز بيرون از شهر کار ميکرد... اماوقتي آن درد عجيب آغاز شد، وقتي آن اتفاق رخ داد،جيمز نتوانست به موقعبازگردد. همه چيز از دست رفت دکتر به ليزا گفت؛ باز هم فرصت بچه دار شدنداريد، اما اين چگونه ممکن بود ، در حالي که ليزا حتا نمي توانست در چشمانجيمز نگاه کند!؟
از آن لحظه به بعد ليزا از جيمز متنفر شده بود، يااين گونه احساس ميكرد. جيمز درست موقعي كه بايد آن جا باشد، نبود، او بهاندازه ي ليزا رنج نکشيده بود. تمامي نفرتش در آن سه ساعتي شكلگرفت كهفرزند کوچک اش را در آغوش داشت و بعد کودک را از او گرفته بودند.
ماههایي پس از آن واقعه، ليزا از همسر و خانوادهي خود دوري کرد. نميخواستدردش تازه شود، هر رابطه را خيانت به پسرش مي دانست. حتا در مراسم خاکسپاري کنار همسرش نياستاد و روز بعد جيمز را ترک کرد.
ليزا نگاهش رااز ليوان روي ميز بالا آورد و بازتاب درد درون خويش را در چشمان مردديد. بعد از مدتها در اندوه تنهايي نبود، گويي باري سنگينتر از تحملاش را از دوشاش برداشته اند. کم کم ليزا داشت باور مي کرد که ممکن استآيندهاي تازه در انتظارش باشد. شايد با اين مرد ، با چشمان مهربانش که بااشک هاي مشترکشان خيس شده بود.
هر يك تنها به جزيره آمده بودند تااز هم جدا شوند. ولي شايد هنوز اميدي باشد. ناگهان ليزا از جاي خود بلندشد، دست جيمز را گرفت و او را به ميان درختان برد، جايي که براي نخستينبار يكديگر را تجربه كرده بودند. درست سه سال پيش. شايد لازم ميشد قرارطلاق فردا رابه عقب اندازند. امشب بايد به دوباره كشف كردن يكديگرميپرداختند.

برچسب: نویسنده: علیزاده تاريخ: جمعه 31 ارديبهشت 1389 ساعت: 20:55

نامههاي زني موهوم

ادواردو گالينو
پيرمرد تنهاييبود كه بيشتر اوقات را در رخت خواب ميگذراند. شايعه بود كه او گنجي درخانهاش پيدا كرده است. يكي روز چند دزد وارد خانهي او شدند و به هر جاسر كشيدند تا بالاخره صندوقچه را در انبار پيدا كردند و آن را با خودبردند. آن ها در صندوقچه را باc كردند، اما توي صندوقچه فقط پر از نامهبود. تمام نامههاي عاشقانهاي كه پير مرد در طول زندگي اش دريافت كردهبود. دزدها اول خواستند نامه را بسوزانند، اما پس از كمي صحبت تصميمگرفتند آن ها را يكي يكي بر گرداند، يكي در هفته ... ازآن به بعد هر دوشنبه پير مرد منتظر ميشد تا سر و كلهي پستچي پيدا شود و به محض آني كهاو را ميديد، شروع به دويدن ميكرد. پستچي كه ديگر پير مرد را ميشناخت، نامه را در ست خود ميگرفت و پيرمرد هيجان زده را دور خود ميچرخاند وبا او شوخي ميكرد. پستچي ميتوانست صداي ضربان قلب پير مرد را بشنود كهاز شادماني دريافت پيام زني موهوم، ديوانه شده بود.

معما
ريچارد آلن
او نسبت بهديواري كه واقعا وجود داشت، مردهِاي بيش نبود. كيت جانسون بالاي مقبرهيياد بود مبارزان ويتنام ايستاده بود و انعكاس تصوير خودش را بر روي سنگسياه براق گرانيت ميديد. مردي درشت و بلند قد بود، با موهايي كه يك بارهبه خاكستري گراييده بود و چشمان سياه درشت. اسمش بر روي سنگ سياه حك شدهبود، كيت اورت جانسون ،يكي از هزاران تني كه در ويتنام مردند. اما اونمرده بود.

آن چه واندل ها بر جا ميگذارند

جنگ پايانگرفته بو . او به زادگاه خويش، شهري كه تازه از واندلها باز پس گرفتهبودند، بازگشته بود. شتابان از محلهاي تاريك ميگذشت. زني بازويش را گرفتو با لحني مستانه گفت: « مسيو كجا؟ ميياي بريم؟» خنديد و گفت:«نه پيرزن، با تو نه، دارم ميرم پيش نامزدم» اما بعد دقيق تر او را نگريست.كنار يك تير چراغ برق رسيده بودند. زن جيغ كشيد. كرد، شانههايش را گرفت واو را نزديك نور چراغ برد. انگشتانش در گوشت تن او فرو نشسته بود و ازچشمانش آتش ميجست. نفس زنان گفت:«اوه،جوئن»

برچسب: نویسنده: علیزاده تاريخ: پنجشنبه 30 ارديبهشت 1389 ساعت: 20:56

ماجراي عاشقانهي پسر چوبی و دختر کبریتی

چند داستانك از: «تـیـم بـرتـون»
ترجمه: شيرين معتمدي
پسرچوبی، عاشق دختر کبریتی شده بود،راستش خیلی هم دختره رو دوست داشت. از اندام قشنگش خوشش میاومد. گاهی همبا خودش فکر می کرد دختره چه داع و پرشوره. يه عشق حسابي! ولی چه طور میشه یه آتيش داغ، اونم میون یه تيكه چوب و یه سيخ کبریت باقي بمونه؟ خبآخرش شعلهي آتيش کار خودش رو میکنه، همون طور که پسر چوبی رو آتيش زد وسوزوند.


دختری که خيره نگاه ميكرد

زمانی دختری رو می شناختم که همیشه بهجایی زل زده بود. به نظرم اصلا هم براش فرقی نمی کرد به کی یا کجا نگاه میکنه. ممکن بود به زمین خیره بشه ، یا به آسمون. گاهی هم ممکن بود، واسته وبه شما زل بزنه، بدون این که دلیلی داشته باشه. ولی بعد از این که توی مسابقات محلی خيره شدن نفر اول شد، همه چی تغییر کرد، دختره چشمهاش روفرستاد که برن حسابی برای خودشون استراحت کنن!


جيمز
پاپا نوئل براي جيمز كوچولو يه خرس عروسكيهديه آورد. خب اون از كجا مي تونست بدونه كه سال گذشته يه خرس گريزليواقعي به جيمز حمله كرده ؟!

دختري با يه عالمه چشم

يه روز توي پارك چيز خيلي عجيب وغريبي ديدم. يه دختر رو ديدم، دختره يه عالم چشم داشت! اون واقعا زيبابود! خيلي زيبا ! راستش اون قدر زيبا بود كه غافلگيرم كرد! و از اون جاييكه دختره يه دهن هم توي صورت قشنگش داشت، دو تايي شروع كرديم به حرف زدن.دوتايي دربارهي گلها حرف زديم، دربارهي كلاسهايي كه اون ميرفت تاشعر گفتن ياد بگيره و اين كه اگه يه روز لازم باشه دختره با اون همه چشمعينك بزنه، چه مشكلاتي ممكنه براش پيش بياد! راستيش اين خيلي فوقالعادهاست كه آدم دختري رو بشناسه كه توي صورتش يه عالم چشم داره! ولي سرتا پاتون خيس خيس ميشه اگه يه هو دختره طاقتش تموم بشه و بزنه زير گريه!

برچسب: نویسنده: علیزاده تاريخ: پنجشنبه 30 ارديبهشت 1389 ساعت: 20:55

بيآن كه بدانيم، برعمق برف افزوده شد.

کوبَـتامان تارو
اقامتگاه من، معبدی متروک،در بلندای قلهي کوهستانی تنها افتاده بود. بخشهایی از آن نیمه ویرانهبود. و غیر از آن اتاق محل اصلی اقامتم، در باقیجاها، گاهی از درز و شکافمیان چوب ها،باد و باران به درون می ریخت. تابستان در سکوی چوبی ایوانمانند جلوی اتاق مینشستم اما اکنون زمستان بود. شب را خوابم نبرد. درپرتو نور لرزان و بیفروغی به اندیشه و کتاب خواندن گذراندم. گرگ و میشصبح، بیرون رفتم. از چاهی که در حیاط بود، در تاریکی، بخار بر میخاست ونفس ابر میشد. تصمیم گرفتم نخوابم. او گفته بود امروز میآید و دیگر برایخواب فرصتی نبود. دست و رویم را شستم. آسمان را که ابرهایی با ته رنگ سرخ،او را در هم فشرده بودند را نگاهی کردم و به درون آمدم تا زیر چای را آتشکنم.
با صدایی از جا جهیدم. دم صبحی، در کنار گرما و بخار چای، خوابمبرده بود و حالا ظهر بود. او آمده بود و از بیرون در حیاط داشت صدایممیکرد: آقای س. هستید؟ و این صدا چگونه در آن آرامش همیشه خاموش بالایکوهستان پرواز می کرد. دستپاچه گفتم بله و بیرون رفتم. مثل یوجی کورو ـالهه برف ـ کیمونویی سرتا سر سپید پوشیده بود و موهای مشکی تیره و لختش تابالای کمرگاهش رها بود.
روی سر و صورتش و لباسش برف نشسته بود و خستهمی نمود. اما مانند همیشه، لبخندی ملیح و آرام داشت. گفتم میبخشید خوابمبرده بود! گفت: برف سنگینی میآمد، تمام راه را گرفته. اما قول داده بودمکه بیایم و این کتاب شعر را برایتان بیاورم. روز تولدتان است! می بخشیدکه دیر رسیدم...
به درون دعوتش کردم و دوباره چای آماده کردم. او هردو هفته یک بار، روز تعطیل سری به من می زد و همیشه هم عصر می رفت. هیچوقت حاضر نمیشد تعارف مرا برای ماندن شب بپذیرد . خیلی دلم می خواست یکشب تا صبح بماند، تا با هم صحبت کنیم. صحبت آرام شبانه. نجوا. نمیدانم منکه هرگز در خود، بنیهي دم غروب، از مهمانی برگشتن و رفتن را ندیدهام.ولی او میرفت. تنهایم میگذشت. دوست یکی از دوستانم بود. کم میشناختمش.حالا در این تنهایی مطلق، زمان را از روی روزهای آمدن او میسنجیدم.
نشستو اندک اندک گرم شد. بخار لطیف چای در محیط پیچید و او از روی کتاب شعریکه آورده بود، شروع به خواند کرد:بر کوه های پوشیده از برف، برف می بارد ومی نشیند عصر...
زمان کند می گذشت و من در حال و هوای صدای ظریف او وگرمای دلچسب و هایکوهای زیبا، در خلسه فرو رفته بودم. که او ناگهان در راباز کرد و بی اختیار گفت وای! دیگر نمی توانم برگردم:
«بی آنکه بدانیم، بر عمق برف،افزوده شد.»

برچسب: نویسنده: علیزاده تاريخ: پنجشنبه 30 ارديبهشت 1389 ساعت: 20:39

آن روز كه پدر با لحني كاملا جدي و تهديدآميز در دفتركارش روبهرويم ايستاد و اولتيماتوم داد، فهميدم كه ديگر بايد تصميم خودمرا بگيرم و شوخيبردار نيست. به همين دليل چند لحظه مكث كردم و سپس گفتم:
- ولي پدر! من ميخوام با مينا ازدواج كنم و تصميم خودم رو هم گرفتم.
- تو غلط كردي! همين كه گفتم. اون دختر به درد تو نميخوره. پسرجون من اين موها رو توي آسياب سفيد نكردم. مينا فقط دنبال پول توئه!
-واقعا براي شما متاسفم! پدر احترام شما واجبه. اما بايد بگم كه من تصميمخودم رو گرفتم. شما چه بخواين و چه نخواين من با مينا ازدواج ميكنم.
پدر پوزخندي زد و گفت:
- باشه! تو مختاري كه هر كاري كه دلت ميخواد بكني. منم نميتونم جلوي تو رو بگيرم.
از اينكه خود را پيروز ميديدم، حسابي شاد بودم، اما جمله بعدي پدر مانند يك پارچ آب يخ بر پيكرم فرود آمد:
-اما اينو بدون كه اگر با مينا ازدواج كني از ارث محرومي! من نه قهر ميكنمو نه ناراحت ميشم. ولي كلا از ارث محرومت ميكنم. حالا برين و دو نفريتصميم بگيرين.
آن قدر اين حرف پدر برايم سنگين بود كه بدون كوچكترين حرفي و حتي بدون خداحافظي از شركت بيرون زدم.
منتك فرزند آقاي صارمي بزرگ بودم. پدرم آنقدر پول و ثروت داشت كه به گفتهاطرافيانش اگر نديدههايش هم پول بخورند، تمام نخواهد شد. مادرم سالهاپيش بر اثر سقوط هواپيما فوت كرد و من كه در آن زمان پانزده سال بيشترنداشتم به اتفاق پدرم و يك لشكر خدمه و پيشخدمت، كارگر و راننده به زندگيادامه داديم. پدر، مرد فوقالعادهاي بود و بينهايت دوستش داشتم. فقطتنها ايرادش اين بود كه دوست نداشت كسي روي حرفش حرف بزند. درد بيمادريآن هم براي يك پسر بچه پانزده ساله چيزي نيست كه با پول حل شود، اما پدرآنقدر به من محبت كرد و پول در اختيارم گذاشت و در بهترين كلاسهاي تفريحينامم را نوشت تا اينكه اين درد برايم تحملپذيرتر شد. اما گويي قسمت منبا اين همه پول و ثروت اين است كه مدام از عزيزانم جدا شوم.

تقريبا يك سال پيش بود كه پزشكان به پدرم گفتند كه سرطان خون دارد و نهايتا يك سال و نيم ديگر بيشتر زنده نخواهد ماند.


دوستان عزیز لطفا ادامه داستان را در ادامه مطلب مطالعه نمایید .


آن روز كه پدر با لحني كاملا جدي و تهديدآميز در دفتركارش روبهرويم ايستاد و اولتيماتوم داد، فهميدم كه ديگر بايد تصميم خودمرا بگيرم و شوخيبردار نيست. به همين دليل چند لحظه مكث كردم و سپس گفتم:
- ولي پدر! من ميخوام با مينا ازدواج كنم و تصميم خودم رو هم گرفتم.
- تو غلط كردي! همين كه گفتم. اون دختر به درد تو نميخوره. پسرجون من اين موها رو توي آسياب سفيد نكردم. مينا فقط دنبال پول توئه!
-واقعا براي شما متاسفم! پدر احترام شما واجبه. اما بايد بگم كه من تصميمخودم رو گرفتم. شما چه بخواين و چه نخواين من با مينا ازدواج ميكنم.
پدر پوزخندي زد و گفت:
- باشه! تو مختاري كه هر كاري كه دلت ميخواد بكني. منم نميتونم جلوي تو رو بگيرم.
از اينكه خود را پيروز ميديدم، حسابي شاد بودم، اما جمله بعدي پدر مانند يك پارچ آب يخ بر پيكرم فرود آمد:
-اما اينو بدون كه اگر با مينا ازدواج كني از ارث محرومي! من نه قهر ميكنمو نه ناراحت ميشم. ولي كلا از ارث محرومت ميكنم. حالا برين و دو نفريتصميم بگيرين.
آن قدر اين حرف پدر برايم سنگين بود كه بدون كوچكترين حرفي و حتي بدون خداحافظي از شركت بيرون زدم.
منتك فرزند آقاي صارمي بزرگ بودم. پدرم آنقدر پول و ثروت داشت كه به گفتهاطرافيانش اگر نديدههايش هم پول بخورند، تمام نخواهد شد. مادرم سالهاپيش بر اثر سقوط هواپيما فوت كرد و من كه در آن زمان پانزده سال بيشترنداشتم به اتفاق پدرم و يك لشكر خدمه و پيشخدمت، كارگر و راننده به زندگيادامه داديم. پدر، مرد فوقالعادهاي بود و بينهايت دوستش داشتم. فقطتنها ايرادش اين بود كه دوست نداشت كسي روي حرفش حرف بزند. درد بيمادريآن هم براي يك پسر بچه پانزده ساله چيزي نيست كه با پول حل شود، اما پدرآنقدر به من محبت كرد و پول در اختيارم گذاشت و در بهترين كلاسهاي تفريحينامم را نوشت تا اينكه اين درد برايم تحملپذيرتر شد. اما گويي قسمت منبا اين همه پول و ثروت اين است كه مدام از عزيزانم جدا شوم.
تقريبا يك سال پيش بود كه پزشكان به پدرم گفتند كه سرطان خون دارد و نهايتا يك سال و نيم ديگر بيشتر زنده نخواهد ماند.
پدر آنقدر قوي بود كه به راحتي تقديرش را پذيرفت. اما در همان موقع يك شب رو به من كرد و گفت:
-تنها كاري كه بايد انجام بدم اينه كه تو رو داماد كنم. من از اين دنيا بهقدر كافي لذت بردم و ديگه هيچ كاري ندارم. فقط ميخوام خيالم از بابت توهم راحت بشه.
با مينا در شركت يكي از دوستانم آشنا شده بودم. مينا برايآنها كار ميكرد و يك روز كه به ديدن دوستم رفته بودم او را ديدم و همينديدار سرآغاز آشنايي ما شد. آن شب كه پدر اين جمله را گفت، بلافاصله ازفرصت استفاده كردم و موضوع مينا را پيش كشيدم و پدرم با خوشحالي ازم خواستكه مينا را به او معرفي و آشنا كنم. اين اتفاق صورت گرفت و پدر پس از چندبار برخورد با وي در نهايت گفت كه: مينا خرده شيشه داره و آدم روراستينيست. معلومه كه ميخواست به هر طريقي كه شده نظر مساعد منو جلب كنه، اماحركاتش از ته دل نبود. اين آدم به درد تو نميخوره. چشمش فقط به پولهتوئه! پدر به شدت بر اين باور بود كه در تمام مدت عمرش آنقدر آدم ديده كهيك آدمشناس تمام عيار است و با يك نگاه ميتواند ذات آدمها را تشخيصدهد. اين نظر را در مورد مينا صادر كرد و من هر چه تلاش كردم، نتوانستم اورا متقاعد كنم كه اشتباه ميكند، اين وضع هشت ماه ادامه داشت تا اينكه آنروز پدر در دفتر بهم اولتيماتوم داد.
از شركت پدر كه بيرون آمدم بارانميباريد. بياختيار ياد فرشيد دوست صميميام افتادم. اين بود كه به ويزنگ زدم و با او در رستوراني قرار گذاشتم و در ميان بهت و احتمالا فحشهايعابرين پياده كه به بي.ام.و كاربني رنگم چشم دوخته بودند، سوار ماشينشدم و رفتم.
- چيه پسر؟ مگه كشتيهات غرق شدن!
اين را فرشيد گفت و من با بيحوصلگي پاسخ دادم.
- بابام، اولتيماتوم داده!
- اولتيماتوم؟ يعني چي؟
- گفت كه من ديگه وقت زيادي ندارم و حداكثر تا دو ماه ديگه بايد ازدواج كنم. وگرنه...
- وگرنه چي؟
- وگرنه از ارث محرومم!
- خب ميگفتي كه من ميخوام فقط با مينا ازدواج كنم.
- اينم گفتم.
- لابد گفت؛ امكان نداره؟
- نه اتفاقا گفت كه هيچ اشكالي نداره و من نميتونم تو رو مجبور كنم.
فرشيد با خوشحالي فراوان فرياد زد:
- جدي؟؟ خب اينكه محشره! از اين بهتر ديگه چي ميخواي؟
- هيچي! فقط اينكه بابام گفت اگر با مينا ازدواج بكنم، به طور كلي از ارث محرومم!
- اذيت نكن!
- نه! جدي ميگم!
- ببينم تو كه خيال نداري از چهل، پنجاه ميليارد پول بگذري؟
- معلومه كه نه. حرف ميزنيها!
فرشيدكلي فكر و هزار جور راهحل پيش پاي من گذاشت، اما تمام اين راهها درنهايت به اين ختم ميشد كه من يا از خير مينا بگذرم يا از ارثيهافسانهايام چشمپوشي كنم.
- فرشيد تو چقدر خنگي! بابا من هم مينا رو ميخوام و هم ارث پدرم رو! يعني هيچ راهي وجود نداره؟
فرشيد چشمهايش را تنگ كرد سپس لقمهاي از غذاي دريايياش را در دهان گذاشت و با منومن کردن گفت:
- چرا يه راه وجود داره!
با خوشحالي گفتم:
- چه راهي؟
- اينكه تو با يكي ديگه ازدواج كني.
با عصبانيت فرياد زدم:
- فرشيد من دارم جدي حرف ميزنم!
- خب منم دارم جدي حرف ميزنم.
- اين راه تو به چه دردي ميخوره؟ من مينا رو از دست ميدم.
- نه ديگه! ببين تو با اين آدم قرار نيست كه هميشه بموني.
با كنجكاوي پرسيدم:
- منظورت چيه؟
فرشيد سرش را پايين انداخت و با خجالت گفت:
- معذرت ميخوام بهرامجان، اما با توجه به حرف پزشكها پدرت نهايتا شش ماه ديگه زنده است.
- خب؟
-خب ديوانه! يه دختر بدبخت و بيچارهاي رو پيدا ميكنيم و بهش يه پول گندهميديم و ميگيم براي شش ماه بياد زن تو بشه، بعدش كه... بعدش كه...
فرشيد بقيه حرفش را نزد، اما منظورش را فهميدم. بعد از فوت پدرم آن دختر را طلاق ميدادم و با خيال راحت با مينا ازدواج ميكردم.
بهناگهان پشتم لرزيد. كاملا موضوع مرگ قريبالوقوع پدر را فراموش كرده بودم.بياختيار نيم ساعتي اشك ريختم و فرشيد هم گذاشت تا كاملا تخليه شوم. پساز اندكي آرامش رو به فرشيد كردم و گفتم:
- ولي آخه اين دروغ گفتن به پدرمه! تازه مينا محاله راضي بشه! بعدشم همچين دختر موقتي رو از كجا بيارم؟
-اولا كه مينا خانوم شما مجبوره راضي بشه چون راه ديگهاي وجود نداره!ثانيا اگر فكر ميكني دروغ گفته پس بهتره به حرف پدرت گوش بدي، يا قيدمينا رو بزني يا قيد ثروت رو، چون همون طور كه گفتم راه ديگهاي وجودنداره! ثالثا پيدا كردن دخترش با من! اتفاقا يكي از اين بدبخت و بيچارههارو هم ميشناسم. آرايشگر خواهرمه. اسمش راضيه است. طفلكي وقتي پدرش فوتكرد دانشگاه رو در رشته مهندسي ول كرد و رفت سركار كه خرج مادر و خواهركوچكترش رو در بياره. الانم آرايشگره. خيلي هم خوبه، خوش قيافه هم است.
- ولي اگه بابام ازش خوشش نيومد چي؟
-مطمئنا كه خوشش مياد، در ضمن قرار نيست به بابات بگي كه بيپوله، ميگيمپدر و مادرش خارجه. تازه الان هر دختري رو كه ببري پي بابات ميگه قبول.اون با مينا مشكل داره و لج كرده.
روزي كه موضوع را با مينا در ميانگذاشتم چنان جيغ و داد و دعوايي راه انداخت كه كم مانده بود سكته كنم. امابالاخره به وي توضيح دادم كه ما راه ديگري نداريم و او هم از من قول گرفتكه به حرفم پايبند باشم و آنقدر گفتم و گفتم و ابراز عشق و علاقه به ميناكردم تا در نهايت وي با اكراه پذيرفت.
حال كه مينا راضي شده بود، فقطميماند صحبت با راضيه و اين مراسم شبه خواستگاري را در يك رستوران مجلل وفوقالعاده شيك برگزار كرديم. راضيه به اتفاق يكي از دوستانش آمده بود ومن هم با فرشيد و خواهرش فتانه! هرگز آن شب را فراموش نميكنم. طفلك راضيهبا اين پيش فرض آمده بود كه من قصد دارم واقعا از وي خواستگاري كنم و منهم كه فكر ميكردم فرشيد او را كاملا توجيه كرده است، پس از يك سلام واحوالپرسي و سفارش غذا يك راست رفتم سر اصل ماجرا و همه چيز را برايشتوضيح دادم و در نهايت گفتم:
- ببين راضيه خانوم اين تمام ماجرا بود.من نه قصد اذيت كردن شما رو دارم و نه نقشه ديگهاي توي سرم هست. دوست همندارم كه شما ضرر كني، براي همين حاضرم در قبال اين لطفي كه در حق منميكني صد ميليون تومان نقد بهت بدم. حالا حاضري؟! حرفهايم كه تمام شدراضيه از تعجب داشت سكته ميكرد و من بر اين باور بودم كه او از رقم بالايپيشنهادم چشمانش گرد شده است. براي همين لبخندي تحويلش دادم و خواستم حرفيبزنم كه ناگهان بغض راضيه تركيد و با صداي بلند شروع به گريستن كرد و گفت:شما راجع به من چي فكر كردي؟ فكر كردين من كي هستم؟
او اين را گفت و با عصبانيت كيفش را برداشت و به اتفاق دوستش از رستوران خارج شد.
آنقدرسر فرشيد داد زدم كه خودم خسته شدم، اما در كمال تعجب فردا بعدازظهر راضيهبهم زنگ زد و گفت كه پيشنهادم را پذيرفته است. زياد كنكاش نكردم كه چرا،البته بعدها از زبان خودش شنيدم كه همان دوستش كه آن شب با او به رستورانآمده بود، آنقدر زير پايش نشسته بود و وسوسهاش كرده و رقم صد ميليون راگفته بود كه بالاخره او هم راضي شد.
به هر حال اين مشكل هم حل شد ونوبت به آن رسيد كه راضيه با پدرم روبهرو شود. كلي به راضيه سفارش كردمكه خود را يك خانواده پولدار معرفي كند و بگويد كه پدر و مادرش ساكن خارجهستند و او هم مو به مو تمام حرفهايم را حفظ كرد و تمرين كرد.
روزموعود فرا رسيد. آن روز پدر از من خواست كه ميخواهد با راضيه تنها صحبتكند و نميدانم در آن روز چه حرفهايي ميان پدر و راضيه رد و بدل شد، اماهر چه بود پدر به قدري از راضيه خوشش آمده بود كه تصميم گرفت من و او آخرهفته بعد به عقد هم درآييم و من هم كه ميخواستم زودتر اين غائله پايانپذيرد، قبول كردم.
ده روز بعد من و راضيه زندگي به ظاهر مشتركمان راآغاز كرديم. راضيه دختر خيلي مهرباني بود و مادرش هم آنقدر بيريا و سادهبود كه مرا ياد پاكي مادر بزرگم در دوران كودكيام ميانداخت، البته مادرراضيه از زد و بند پشت پرده ما خبر نداشت و پيرزن در خيال خود فكر ميكردكه دخترش مزد تمام فداكاريهاي اين سالهايش را گرفته است. من هم تا جاييكه ميتوانستم به خانواده راضيه كمك ميكردم.
روزها از پي هم ميگذشتندو مينا مدام غر ميزد و من هم دلداريش ميدارم كه بالاخره به يكديگرميرسيم. البته در خيلي از موارد حالم از خودم بهم ميخورد كه براي رسيدنبه دختر مورد علاقهام بايد روزشماري مرگ پدرم را بكنم. خلاصه در دو راهيعجيبي گرفتار بودم و در اين ميان با راضيه مانند دو تا غريبه زندگي و سعيميكردم كه اكثر اوقات و شبها خانه نباشم تا وابستگي براي او ايجاد نشود.اما جالب اينجا بود كه راضيه تا جايي كه از دستش بر ميآمد به من و پدرممحبت ميكرد و پدرم كه هيچگاه طعم دختر داشتن را نچشيده بود او را «دخترم»صدا ميكرد و به اندازه من، او را دوست داشت. راضيه و پدرم كه هر دو يكياز نعمت پدر داشتن و يكي از نعمت دختر داشتن محروم بودند چنان پيوند عاطفيايجاد كرده بودند كه گاهي برايم جالب بود.
پدر كه مرد به يكباره پشتمخالي شد! احساس پوچي كامل پيدا كرده بودم، از خودم بدم ميآمد. دچارافسردگي شديدي شده بودم و كارم صبح تا شب گريه كردن بود. البته مينا آنقدردلداريام داد و بهم محبت كرد كه كمكم توانستم اين درد و دوري را كميبهتر تحمل كنم.
چهلم پدر كه تمام شد، يك روز روبهروي راضيه كه او همدر مراسم فوت پدر پا به پايم كمك ميكرد تا چيزي كم و كسر نباشد و گريهميكرد، نشستم و گفتم:
- اميدوارم از حرفم ناراحت نشي، اما قرارمون كه يادت نرفته؟
راضيه هم بيهيچ عذر و بهانهاي رو به من كرد و گفت: نه! من آمادهام.
- ممنون كه دركم ميكني.
- تشكر احتياج نيست، ما با هم معامله كرديم.
-هفته ديگه ميريم محضر و طلاق ميگيريم. همون موقع هم صد ميليون ايران چكبهت ميدم. به مادرتم يه دروغي بگو، فقط يه جوري نباشه كه پيرزن بيچارهخيلي ناراحت بشه، آخه...
- تو غصه مادر منو نخور، به كارهاي خودت برس.
چندروز باقيمانده هم سپري شد، اما درست روزي كه فردايش قرار بود من و راضيهبه دادگاه برويم و طلاق بگيريم، وكيل پدرم با من تماس گرفت و به منزلمانآمد. راضيه هم به اصرار او حضور داشت، ته دلم دلشوره داشتم. آقاي يحيويوكيل قديمي پدرم پس از خوردن يك چاي در كيفش را باز كرد و برگهاي را درآورد و گفت:
- آقا بهرام، راضيه خانوم! اين وصيتنامه آقاي صارميبزرگه. كمي تعجب كردم، اما او ادامه داد: پدرتون درست يك ماه قبل از فوتشوصيتنامهاي تنظيم كرد توي اون تمام داراييهاشونو به راضيه خانوم بخشيدنو گفتن از اونجايي كه راضيه و بهرام زوج خوشبختي هستن، پس فرقي نداره كهبه نام بهرام باشه يا راضيه. آقاي صارمي درست روزي كه در بيمارستان بستريشدند و چند روز بعدش هم فوت كردند، شناسنامه راضيه خانوم را به من دادند وگفتند كه تمام اموال رو به نام ايشون كنم. الانم من اومدم كه سند و مداركتمام داراييهاي آقاي صارمي رو كه به نام راضيه خانم هست رو تحويل بدم! درضمن...
ديگر گوشهايم چيزي نميشنيد، دنيا روي سرم در حال خراب شدنبود. حالا فهميدم كه چرا پدر بعد از ازدواج ما شناسنامههايمان را گرفت ونزد خود نگه داشت. حالا فهميدم كه تمام محبتهاي راضيه به پدرم به چه دليلبود! سرم داشت گيج ميرفت و چشمهايم جايي را نميديد. از جايم بلند شدم،اما به شدت زمين خوردم و ديگر چيزي نفهميدم. چشم كه باز كردم، دربيمارستان بودم و راضيه هم بالاي سرم! تا او را ديدم چنان عربدهاي كشيدمو از وي خواستم تا از جلوي چشمانم دور شود كه بيچاره از ترس فرار كرد ورفت!
از بيمارستان كه مرخص شدم يك راست به نزد مينا (تنها كسي كه برايمباقي مانده بود) رفتم تا كمي آرامم كند. ماجرا را براي مينا تعريف كردم،اما او با عصبانيت گفت: فكر كردي اون دختره گدا گشنه مياد و پولها رو پسميده؟ اصلا من چرا بايد به پاي توي بيعرضه يك لاقبا بمونم؟
مينا خيلي راحت اين را گفت و رفت! آري رفت! به همين سادگي! رفت و ديگر نه پاسخم را داد و نه جواب تلفنهايم!
تازهبه حرف پدر رسيدم، اما چطور بود كه پدر در مورد راضيه رو دست خورد؟بينهايت احساس تنهايي و درماندگي ميكردم. با اندك پولي كه داشتم راهييكي از مسافرخانههاي ناصرخسرو شدم و اتاقي را اجاره كردم. روزها كارم شدهبود دلتنگي براي پدرم و شبها هم گريه! بيست روز بر اين منوال گذشت تااينكه يك روز حوالي ظهر در اتاقم باز شد. راضيه بود! از تعجب و خشم كممانده بود سكته كنم.
- تو اينجا چي كار ميكني؟
- اتفاقا منميخوام اين سوال رو از تو بپرسم! تو اينجا چي كار ميكني آقا بهرام؟ درستيك ماه تمامه كه دارم دنبالت ميگردم. پوزخندي زدم و گفتم: دنبال من؟ برايچي؟ نكنه ميخواستي صدقه بهم بدي؟
راضيه زهرخندي زد و پاكتي را از داخل كيفش بيرون آورد و به دستم داد و گفت:
-واقعا نميدونم تو راجع من چي فكر كردي؟ اينو روز اول كه توي رستورانهمديگر و ديديم هم بهت گفتم. من آدم بدي نيستم اين پاكت مال توئه! داخلاين پاكت يه وكالت هست كه تمام چيزهايي رو كه پدرت به نام من كرده رو بهخودت برگردوندم.
براي يك لحظه فكر كردم راضيه شوخي ميكند، به هميندليل و بر اثر شوك حرف او پاكت را باز كردم. حق با راضيه بود! او تماماموال را به من بازگردانده بود. راضيه از جايش بلندش و گفت: خب! ديگه مابيحسابيم. فقط ميمونه طلاق كه فقط كافيه روز و مكانش رو بهم خبر بدي!خداحافظ!
نميدانم، واقعا نميدانم چرا! اما گفتم:
- پس صد ميليون تومانت چي؟
- اون پول رو نميخوام!
- چرا؟
راضيه از داخل كيف پولش عكس پدرم را بيرون آورد و به دستم داد. با ديدن عكس گفتم:
- عكس پدرم پيش تو چي كار ميكنه؟ تا جايي كه يادمه پدرم چنين عكسي نداشت.
- آره! اين عكس پدر تو نيست. عكس پدر خودمه. ميبيني چقدر شباهت دارن؟
ازميزان شباهت آنها حيرت كرده بودم و راضيه ادامه داد: روز اولي كه پدرت راديدم تصميم گرفتم تمام حقيقت را به او بگويم و اتفاقا هم گفتم. البته بااين كار ميخواستم با پدرت صحبت كنم تا راضي شود كه با ازدواج تو و ميناموافقت كند. حتي تا اين اواخر هم اين تلاش را ادامه دادم اما پدرت اصرارداشت كه بگويد مينا فقط دنبال پول توست.
- حق با پدرم بود. اينو تازه فهميدم!
-خلاصه من هم در مورد خانوادهام به پدرت راستش را گفتم و هم در مورد نقشهخودمان و البته عشق و علاقه خالصانه تو به مينا، پدرت هم آن روز گفت كههيچ ثروتي در دنيا بالاتر از صداقت نيست. بعدها عكس پدرم را به پدرت نشاندادم و گفتم كه چقدر شبيه اوست و او هم گفت كه هميشه دوست داشته كه يكدختر داشته باشد و خلاصه اين گونه شد كه روز به روز من و پدرت بهم نزديكشديم. در مورد انتقال اموالش هم من كوچكترين خبري نداشتم اين هم كهميگويم اون صد ميليون رو نميخوام براي اينه كه من تمام اون كارها روبراي پول نكردم. براي اين بود كه حداقل براي چند ماه احساس كردم كهسايهاي به نام پدر دوباره بالاي سرم است.
راضيه كه ديگر بغضش بهبارنشسته بود اينها را گفت و داشت از اتاق خارج ميشد. ديگر درنگ جايزنبود. بايد در لحظه تصميم خود را ميگرفتم. اين بود كه درست در لحظهاي كهراضيه در چارچوب در قرار داشت، به آرامي صدايش كردم.
- راضيه؟
و او برگشت. تازه متوجه شدم كه همسرم چه چشمهاي زيبايي دارد. رو به وي گفتم:
- منو تنها نذار! من توي اين دنيا هيچ كس رو به جز تو ندارم!
امروزچهار سال از آن روز ميگذرد و من بلافاصله پس از بيرون آمدن از مسافرخانهنيمي اموال را به نام عشق زندگيام راضيه كردم. من و راضيه سدر كنار دختركوچولويمان الهام در اوج قلههاي خوشبختي هستيم و تازه ميفهمم كه چقدر آنزمان خام بودم كه پي به درستي حرفهاي پدر نميبردم. افسوس كه جواننميداند و پير نميتواند!
محمدرضا لطفی

برچسب: نویسنده: علیزاده تاريخ: پنجشنبه 30 ارديبهشت 1389 ساعت: 13:25

لي خود ميگفت: «يك روز يك تلفن راه دوراز يك روزنامه بزرگ هنگكنگ داشت. آنها از من پرسيدند آيا هنوز زندهام؟! منجواب دادم حدس بزنيد با كي داريد صحبت ميكنيد؟»

بنابراين زماني كه «بروس لي»واقعا از دنيا رفت حرف و حديث پيرامون مرگ و علت مرگ او بر سر زبانهاافتاد و تحقيقات زيادي آغاز شد. شايعات زيادي در دنيا منتشر شد. بعضيميگفتند؛ «گانگسترهاي هنگكنگ او را به قتل رساندهاند چون او از پرداخت پولزور به آنها سرباز زد (البته بايد بگويم چنين اتفاقي پيش از آن بارها برايستارگان سينماي چين افتاده بود) برخي اعتقاد داشتند يك ضربه مهلك از سويهنرپيشه نقش مقابل او را كشت. بعضي ديگر ميگفتند؛ بروس لي نفرين شده بود.چون او تازه خانهاش در هنگكنگ را خريداري كرده و خبر نداشت آن خانه، خانهارواح است! يا ميگفتند؛ چون عاشق هنرپيشه همكار خود «بتي تينگ پي» بود يااينكه جمعيت هنرهاي رزمي چين به خاطر اينكه او به خارجيها آموزش ميداد، ازدست او عصباني بودند.

بسياري از چينيها معتقدند «لي» قرباني تمرينهاي بيش از اندازه خود شد.خيليها هم اعتقاد داشتند مرگ ناگهاني او به دليل مصرف موادمخدر بوده است.بعضيها هم ميگفتند سرنوشت لي از زمان تولد روي پيشانياش حك شده بود. جالباينجاست كه گروهي نيز بر اين اعتقاد پايبند هستند كه بروس لي اصلا نمرده ومنتظر فرصت مناسبي است تا دوباره به صحنه بازگردد!

حقايق مربوط به مرگ بروس اين است: لي بعد از اينكه به كما رفت جان خودرا از دست داد. پزشكي قانوني گزارش خود را داد و گروه پزشكي به صورت مشتركبراي مرگ نابههنگام بروس لي در پنج دليل به توافق رسيدند.

هر چند آنها همگي علت مرگ را ورم مغزي ميدانستند (يك تورم در ناحيهاياز مغز سبب تجمع مايعات در آن شده بود) ولي دليل ايجاد اين تورم همچنان درابهام باقي ماند. حال بايد معلوم ميشد كه در آن روز خاص در ماه جولاي سال1973 چه اتفاقاتي براي لي افتاده بود. شايد بدين ترتيب علت مرگ او عيانميشد. طبق سخنان «ليندا» همسر بروسلي: بروس راس ساعت 2 بعدازظهر با«ريموند چو» تهيهكننده فيلم ملاقات داشت. اين ملاقات قرار بود در خانه وبه منظور مذاكره پيرامون فيلم «بازي مرگ» صورت بگيرد. آنها تا ساعت 4 كاركردند و بعد با اتومبيل به سوي خانه «بتي تينگپي» رفتند. تينگپي يكهنرپيشه تايواني بود كه قرار بود در فيلم بازي مرگ بازيگر نقش اصلي زن راايفا كند. اين سه نفر در خانه تينگپي فيلمنامه را مرور كردند و بعد «چو»آنها را ترك كرد و به يك مهماني شام رفت.

مدت كوتاهي بعد از ترك كردن «چو»، ميگفت سردرد دارد و تينگ پي يك قرص«اكواجسيك» كه نوعي آسپرين قوي است به او داد. پس از آن لي به جز دو ليوانآبميوه هيچ چيز ديگري نخورد.حوالي ساعت هفت و سي دقيقه «لي» كمي دراز كشيدتا استراحت كند. او هنوز خواب بود كه «چو»« زنگ زد تا ببيند چرا آن دو نفرهنوز طبق قرار قبلي در مهماني شام حاضر نشدهاند. تينگپي جواب داد ليخوابيده و نميتواند او را بيدار كند. كالبد شكافي وجود مقداري حشيش درمعده لي را نشان ميداد ولي درستي اين ادعا هنوز مورد بحث است. برخيميگويند حشيش سبب واكنش شيميايي در بدن لي و تورم مغزي او شده است وليمطالعات كالبدشكافي اين نظريه را رد ميكند. در حقيقت حشيش موجود در معدهلي بسيار اندك بوده و بيشتر از يك فنجان چاي در بدن لي تاثير منفي نداشتهاست. دكتر لايست از بيمارستان ملكه اليزابت، مرگ لي را به دليل حساسيتشديد نسبت به يكي از تركيبات موجود در قرص سردردي ميداند كه آن روز عصر ليمصرف كرده بود. هر چند كه در جمجمه او هيچ اثري از ضربه ديده نميشد وليمغز تا حد قابل ملاحظهاي ورم كرده و از 1400 گرم به 1575 گرم رسيده بود.هيچ يك از رگهاي خوني دچار تصلب يا پارگي نشده بودند بنابراين احتمالخونريزي داخلي وجود نداشت.

تمام اندامهاي داخلي بروسلي مورد بررسي قرار گرفت و تنها ماده خارجي در بدن او همان قرص «اكواجسيك» بود.

«چو» به آپارتمان آمد ولي او هم نتوانست لي را از خواب بيدار كند. بهدكتر تلفن زدند و دكتر قبل از رساندن او به بيمارستان ملكه اليزابت دهدقيقه وقت صرف احياي لي نمود. وقتي لي به بيمارستان رسيد، مرده بود.

بلافاصله پس از مرگ لي حرف و حديثهاي زيادي بر سر زبانها افتاد. «چو»در يك برنامه تلويزيوني حاضر شد تا شايد بتواند خشم مردم را فرو بنشاند.او تمام آنچه اتفاق افتاده بود را براي مردم توضيح داد و البته اين موضوعرا كه لي در خانه نمرده بود را رد كرد. مطبوعات خيلي سريع حقيقت را كشفكردند و پشت سر هم ميپرسيدند «چو» چه چيزي را ميخواست پنهان كند؟ پروفسورتير متخصص داروشناسي در تلويزيون توضيح داد كه حشيش موجود در بدن جسد بهاندازه كاملا طبيعي و بيخطر بوده است و نميتواند عامل مرگ او قلمداد شود.او گفت علت مرگ بروس لي حساسيت شديد نسبت به داروي آسپرين بوده است.مقامات اين عقيده او را پذيرفتند و عبارت «يك حادثه ناگوار» را بر روي مرگبروس لي نهادند.عجيب آنجاست كه لي همواره ميدانست كه در سن كم از دنياخواهد رفت. همسرش ليندا ميگويد؛ او دوست نداشت پير شود زيرا نميتوانست ازدست دادن قواي جسمانياش كه با اين سختي به دست آورده بود را تحمل كند. اوبارها گفته بود: «اگر همين فردا بميرم، هيچ تاسفي نميخورم. من هر كاري كهميخواستم كردم. انسان نميتواند بيشتر از حد توانش از زندگي توقع داشتهباشد.»

منبع :خانواده سبز


برچسب: نویسنده: علیزاده تاريخ: پنجشنبه 30 ارديبهشت 1389 ساعت: 13:3

اول فروردین تا 25 فروردین " شاهین "

مقتدر و توانا هستید . معمولا با مهارتی که در کارهاو عملتان دارید می توانید از موانع بسیار سخت عبور کنید و در نهایت زرنگیاین کار را به گونه ای انجام می دهید که چندان انرژی خود را به هدر ندهید.

26 فروردین تا 22 اردیبهشت "مرغابی "

برای رسیدن به هدف هر رنجی را به جان می خرید ، اما با این حال برای شما هدف وسیله را توجیه نمی کند.
گاهی بی دقت می شوید ، بنابراین ضررهایی می بینید.

23 اردیبهشت تا 19 خرداد " قمری "

طبیعتا آرامش طلب هستید و از یک زندگی عاشقانه لذت می برید و بندرت از آن خسته می شوید . بردبار ، سازگار و در عین حال جذاب هستید.

20 خرداد تا 16 تیر " عقاب "

شخصیتی بسیار محترم دارید.هیچ گاه به دنبال کارهایبیهوده نیستید و می توانید تنها با نگاه گیرا و نافذ خود مخالفان خویش راسر جایشان بنشانید.بخش بسیار قوی و ممتاز شخصیت شما آن است که قادرید ازجنبه های ناچیز و مادی فراتر رفته و ماورای آن را ببینید.

17تیر تا 13 مرداد " بلبل "

معمولا قبل از اینکه دیده شوید صدایتان به گوش می رسدو همیشه حرفی برای گفتن دارید.هر چند بعضی ها اعتقاد دارند که حرفهای شمابه عمل نمی رسد.

14 مرداد تا 10 شهریور " مرغ ماهیخوار "

شخصیتی رنگی و پرزرق و برق دارید که همیشه مشتاق"رویارویی" است و از این کار لذت می برید.مهمترین مسایل پیرامون خود را بهمرور و با خونسردی حل و فصل می کنید.بسیار حساس و تیرهوشید.

11 شهریور تا 7 مهر " قو "

همانند قو مغرور و سربلندید و شخصیتی پیچیده دارید.بااینکه در ظاهر شخصی بسیار آرام و راحت هستید اما در باطن برای سازگاریکردن خود با محیط اطراف و سرعت دنیای مدرن بسیار تلاش می کنید.بندرتعصبانی می شوید و سعی می کنید با همه در تفاهم و تعامل باشید.

8 مهر تا 5 آبان " دارکوب "

سختگیر و سختکوش هستید با طاقتی بسیار بالا . برایحمایت از ایده ها و عقایدتان به راحتی خواستار حمایت دیگران می شوید.برخیاوقات به نظر حواس پرت می آیید ، اما این فقط ظاهر شماست !

6 آبان تا 3 آذر " باز کوچک "

ذهن هوشیارتان به شما این امکان را می دهد که از یکموضوع به موضوع دیگری بپرید بدون اینکه تمرکز خود را از دست بدهید ! بااراده بسیار زیاد روی اهداف خود متمرکز می شوید و ار آنچه در اطرافتان میگذرد ، آشفته و مضطرب نمی گردید.

4 آذر تا 2 دی " کلاغ "

به غایت گیرا ، پرانرژی و مقاوم هستید و همچنین باهوش، در نتیجه در حل مشکلات بسیار ماهر و زیردست می باشید.عاشق رقابت بوده واز طبیعت ، جنگل و اصولا محیط های بکر طبیعی بسیار لذت می برید.

3 دی تا 30 دی " حواصیل "

جذاب و متفکرید و معمولا تنها و منزوی به نظر میآیید.در عبور از مسیر زندگی ممکن است در باتلاق هم گرفتار شوید ، اماآنقدر محکم و استوارید که از این مشکلات موفق بیرون می آیید.

1 بهمن تا 28 بهمن " سینه سرخ "

شما یک برونگرای خونسرد هستید که طبع گرم خود رامعمولا پنهان می کنید و گاهی خودرای می باشید.بسیار خانواده دوست هستید ،اگر چه گاهی کمی ستیزه جو می شوید.

29 بهمن تا آخر اسفند " سهره "

زرنگ ، حساس و گوش به زنگ هستید.ذاتا فردی اجتماعی وخونگرمید ، چون معتقدید در جمع به نوعی احساس امنیت می رسید که افراد درجای دیگر نمی توانند آن را بیابند.منظم و اهل ورزش هستید.

برچسب: نویسنده: علیزاده تاريخ: پنجشنبه 30 ارديبهشت 1389 ساعت: 12:45

هر روز موقع اومدن به دانشگاه میدیدمت .یه پیرمرده لاغربا صورتی نحیف موهایی سفید و چهره ای غم آلودو لباسهای پاره و ژولیده.بساطت ولو بود ،جلوی در یک خونه نشسته بودی و کنارت پر بود از جوراب ،قرقره ،لیف و …. همیشه فکر میکردم خونه به این شیکی چقدر صاحب مهربونیداره که میزاره تو اونجا بشینی و دستفروشی کنی اون هم با اون وضعیت….
سعیمیکردم جوراب اینجور چیزهایی که نیاز داشتم رو از تو بخرم ….خودمونیم خیلیگرون فروش بودی اما از پولی که میدادم راضی بودم ،فکر میکردم تو اون پسکوچه مگه تو چقد فروش داری…برات کلی دل میسوزوندم به تو و بدبختیات فکر میکردم …هفته پیش که دم ظهر از جلوی بساطت رد میشدم با تعجب دیدم در اونخونه رو باز کردی و پاکتهای بزرگ و سیاه وسایلت رو گذاشتی اونجا…
پیشخودم گفتم الحق و انصاف چه آدمهای خوبی تو این خونه هستند چقد هوای اینبدبخت رو دارند. اما امروز چیزه دیگه دیدم که باز شاخهام تا پلوتون رفت ..
امروزدیرم شده بود آخه خواب مونده بودم بدو بدو میرفتم که دیدم از در پارکینگخونه که تو جلوش مینشستی یک سمند صفر اومد بیرون تا رسیدم نزدیک ماشین توبا یک دست کت و شلوار شیک که خط اتوش خربزه قاچ می کرد شاید هم هندونهشاید گرمک..!!! از ماشین پیاده شدی تا در پارکینگ روببندی……….آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ…
دهنم باز موند و همینطور که ازکنارت رد شدم باز پشتم رو نیگا می کردم میخواستم مطمئن بشم که خودتی…..درپارکینگ رو بستی اومدی پشت رل نشستی آره خودت بودی گاز دادی از کنارم ردشدی…..ومن دویدنم به ایستادن تبدیل شده بود و به همه جورابها و لیفهاییفکر می کردم که تو کمدم انبار کرده بودم و برای خاطر بیچارگی تو خریدهبودمشون….
راه افتادم و یاد حرف زرتشت افتادم….آدم وقتی به یک گدامیرسه نمیدونه کمک کنه یا نه ؟؟؟اگه کمک کنه همش فکر میکنه اون مستحق بودهیا نه؟ و اگه کمک نکنه همش فکر می کنه چه کار بدی کرده؟؟؟ اما خوشحالم ازدفعه دیگه که دیدمت دیگه غصه تو رو نمیخورم

برچسب: نویسنده: علیزاده تاريخ: سه شنبه 28 ارديبهشت 1389 ساعت: 13:27

حميدرضا همان طور كه طول و عرض اتاق را با قدمهاي بلندميپيمود و انگشتهايش را در هم ميچلاند، با صدايي آهسته مثل بچهاي كهكار بدي كرده باشد و قصد عذرخواهي داشته باشد، داشت حرف ميزد: بالاخرهاينجوري شد ديگه مهسا! خودت ديدي كه من تمام تلاشمو كردم. اما لعنت به اينشانس! ويزا ندادند. تقصير شركت هم نبود. اما بالاخره اينجوري شد ديگه .
زيرچشمي به همسرش كه روي مبل نشسته بود و با چشمهاي درشت به نقطهاي نامعلومخيره مانده بود و ناخن شستش را ميجويد، نگاه كرد. از قيافهاش نميتوانستحدس بزند كه بايد منتظر چه عكسالعملي از طرف او باشد. دستهايش را از دوطرف باز كرد و دوباره بست. شانهاش را بالا انداخت و با لحني دلسوزانهگفت: «گفتيم اين تعطيلات يه سفر بريم دوبي. يه حال و هوايي عوض كنيم ودوري بزنيم، اما انگار زمين و زمان دست به دست هم دادن كه اين سفر جورنشه.»
و بعد صدايش را كلفت كرد و گويا بر سر شخصي نامرئي فرياد ميزند،ادامه داد: آخه بگو اين دوبي كوفتي هم ديگه چيزيه كه يه سفر چند روزه بهاونجا بايد اين همه دنگ و فنگ و برو و بيا داشته باشه.
و از گوشه چشمبه مهسا نگاهي كرد تا تاثير حرفهايش را روي او ببيند. اما مهسا همچنان بهنقطهاي مبهم مينگريست و ناخنش را ميجويد. حميدرضا كمي پشت كلهاش راخاراند و هواي توي دهانش را پف كرد بيرون و نگاهي به سمت بالا انداخت وسرش را تكان تكان داد. گويا از خدا كمك ميخواست تا يك جوري به او كمكبرساند و او را از اين مهلكه نجات بدهد. لبهاي مهسا در همان حال كههمچنان ناخنش را به دندان داشت، جنبيد. حميدرضا فورا جلو دويد و باچاپلوسي گفت: جانم عزيزم! جان! چي ميگي؟
و سرش را خم كرد تا بالاخرهتوانست زمزمههاي مهسا را بشنود كه داشت با خودش ميگفت حالا چكار كنم؟حالا چكار كنم؟ حميدرضا جراتي به خودش داد و گفت: فداي سرت عزيزم! حالادنيا كه به آخر نرسيده. الان نشد اشكال نداره. انشاءا... يه وقت ديگهميريم. دنيا رو كه از ما نگرفتن.
ناگهان مهسا نگاه غضبآلودش را بالاآورد و چشمانش را روي صورت شوهرش دراند و جيغجيغكنان گفت: چي داري ميگيواسه خودت؟ من جواب خونوادهام رو چي بدم؟ مگه نميدوني من چقدر با اونارودربايستي دارم. جواب دوستام رو چي بدم؟ جواب خواهرم. جواب دخترخالههام.
مهسا با يادآوري هر كدام از اين اسامي، صدايش بلندترميشد و حالت اندوهبار و وحشتزدهتري به خودش ميگرفت. حميدرضا كه با جيغمهسا از ترس به عقب پريده بود، با دهان باز و چشمان خمار شده، بر جاايستاده بود و نميدانست چه بگويد. مهسا در حالي كه مثل يك هنرپيشه ماهرادا و اطوار از خودش در ميآورد، مثل چرخ گوشت حرفها را چرخ ميكرد و ازدهانش بيرون ميداد: كلي پز داديم كه چي؟ داريم ميريم سفر؟اِ! آبجيمارال، شما تعطيلات نميخواين جايي برين؟ آخه ما داريم ميريم دوبي.حميدرضا ميگه تعطيلات كه نميشه خونه موند. اون وقت حالا چي شد؟ هيچي خاكعالم تو سرمن شد!
و با دو دست محكم توي سرش كوبيد: آبروم ميره. مسخره كوچك و بزرگ ميشم. واي! واي! واي! كي ميخواد جلوي دهن خواهرمو بگيره. خدايا.
ومثل بادكنكي كه بادش خالي شده باشد، روي مبل ولو شد. حميدرضا تكاني بهخودش داد و گفت: اِ! مهسا! اين كارا چيه ميكني؟ مگه جنايت كرديم كهاينجوري خودتو باختي؟ خب جور نشد. تقصير ما كه نبود. قرار بود از طرف شركتما رو ببرن مسافرت. تا دقيقه آخر هم مارو اميدوار نگه داشتن، ولي يهودقيقه نود آب پاكي رو ريختن رو دستمون و گفتن ويزا ندادن. اين كه ديگهگناه ما نيست.
مهسا چشمانش را باز كرد. صاف نشست و با خشم به حميدرضانگريست. اما يك دفعه لب پايينش شروع به لرزيدن كرد. دماغش چين خورد.ابروهايش به شكل هشت در آمد و شروع به گريستن كرد و در همان حال شروع بهصحبت كرد: واسه من گناهه! جنايته! از همه چي بدتر و گندتره.چون اين سفرچيزي بود كه ميخواستم با اون حال خواهرمو بگيرم! تو خونه ما، خواهرمهميشه حرف اول رو ميزد. هميشه اون نفر اول بود. من هميشه نفر دوم بودم.هميشه با اون مقايسه ميشدم. هميشه فكر ميكردم كه از اون كمترم. اونمهميشه منو كنف ميكرد. هميشه منو دست ميانداخت. اما فقط واسه همين يه باراحساس كردم كه دارم ميچزونمش! مي فهمي؟
مهسا دماغش را با سر و صدابالا كشيد و همچنان با گريه داد زد: اما لعنت به اين شانس. كه بازم باعثشد يه سوژه دست خواهرم بياد تا منو جلوي همه كنف كنه و من احساس تو سريخوردن بكنم.
و هقهق گريهاش بلند شد. حميدرضا كه دلش به حال مهسا سوخته بود، با ناراحتي گفت: عزيزم! ولي من اصلا اينها رو نميدونستم.
باشنيدن اين حرف، صداي گريه مهسا بلند تر شد. حميدرضا ناراحت رفت روي مبلنشست و با مهرباني گفت: خب عزيز من! تقصير تو هم شد ديگه. حالا مجبور بوديخبر سفر رفتنمون رو توي بوق كني و به همه بگي؟ حالا ديگه خواجهحافظشيرازي هم ميدونه كه ميخواستيم بريم سفر!
مهسا فينفينكنانگفت: بد كاري كردم خواستم شخصيت تو رو جلوي دوست، فاميل و آشنا ببرم بالا؟نديدي وقتي خواهرم و شوهرش خبررو شنيدند چطوري خودشونو جمع و جور كردن؟بدكاري كردم خواستم جلوي اونا كم نياري و ما هم سري توي سرها داشته باشيم؟اما حالا ببين چطور شد. خاك تو سرم شدم رفت پي كارش؟ ديگه از اين به بعد،هيچ كس واسه ما تره هم خرد نميكنه.چون فكر ميكنن خالي بستيم. نيش وكنايههاي خواهرم هم كه ديگه جاي خود داره.
حميدرضا آهي كشيد و با خودشفكر كرد: طفلكي پر بيراه هم نميگه. خدا وكيلي از وقتي ديگران فهميدنميخوايم بريم سفر، با عزت و احترام بيشتري باهام رفتار ميكردن و ديگه بهچشم يه الف بچه بهم نگاه نميكردن. به خصوص اين خواهر زن و باجناقم كهانگار از دماغ فيل افتادن.
دوباره آهي از سر دردمندي كشيد و گفت: ايبخشكي شانس، كه اگه تو دريا بيفتيم هم آبش خشك ميشه! اي خدا نميشه يككيسه پول از آسمون برامون بفرستي، ما يه دلي از عزا در بياريم.
مهسا باهمان حالت بغض كرده گفت: تازه همهاش كه فقط اين نيست. اگه بخوايم تعطيلاتاينجا بمونيم كلي برو بيا و بريز بپاش داريم كه من يكي اصلا حوصله شوندارم. تازه پولش به كنار. خونه هم احتياج به يه خريد حسابي داره.
وزير چشمي به حميدرضا نگاه كرد.حميدرضا پشتش را به مبل تكيه داد و پاهايشرا روي زمين كشيد. صورتش در هم رفته و نگران شده بود و داشت حساب و كتابميكرد كه حالا به جاي رفتن به يك سفر مفتكي چقدر هزينه روي دستش ميماند.به خصوص آنكه آنها يك سال تمام به خانه اين و آن مهماني رفته بودند وحالا وقتش بود كه همه را پس بدهند و با خودش فكر كرد: عروسي دو تا ازفاميلها هم كه هست. پول كادو و آرايشگاه و لباس و...
سرش سوت كشيد، هواي درون لبهايش را پف كرد بيرون و با درماندگي گفت: حالا ميگي چيكار كنيم؟ كاريه كه شده. چارهاي هم نداريم.
مهسا لحظهاي مكث كرد. بعد دماغش را بالا كشيد و به طرف او برگشت و گفت: چرا داره.
- منظورت چيه ؟
مهسا توي چشمهاي حميدرضا زل زد و گفت: لازم نيست كسي بدونه كه ما نميريم سفر.
حميدرضا روي مبل نشست و با كنجكاوي به مهسا نگريست و پرسيد: يعني چي؟
مهسابا اطمينان گفت: يعني اينكه ميمونيم خونه و خودمونو به كسي نشوننميديم. همه فكر ميكنن كه ما رفتيم سفر. بعد از چند روز هم آفتابيميشيم و قضيه به خوبي و خوشي تموم ميشه.
چشمانش برق ميزد و چهرهاشحالت ذوق زدهاي به خودش گرفته بود. حميدرضا بالاتنهاش را كمي عقب كشيدوبا ناباوري گفت: داري شوخي ميكني.
مهسا با سرسختي گفت: نه! خيلي همجديام. من نميتونم اجازه بدم كه دوباره مورد تمسخر اينو و اون قراربگيرم. ميفهمي حميدرضا؟ اين قضيه براي من مسئله حيثيتي پيدا كرده!نميخوام خواهرم دوباره پوزخند بزنه و مامانم فكر كنه كه من چاخان كردم.
هرچقدر فكر كرد كلمه ديگري به ذهنش نرسيد و عوضش دوباره با سرو صدا بهگريستن پرداخت. حميدرضا با بيقراري از جا برخاست و گفت: اما اينديوونگيه! اگه كسي بفهمه. اگه كسي از ماجرا بو ببره...
مهسا حرف او راقطع كرد و با لحن وسوسهآميز و مطمئني گفت: هيچ كس نميفهمه. باور كن گوشتا گوش خبردار نميشه. تو رو خدا به من اطمينان كن. اين بهترين راهه، همهجوره به صرف ماست...
حميدرضا شروع به قدم زدن در اتاق كرد و مهسا هم درحالي كه قدم به قدم پشت سرش ميرفت، بيوقفه حرف ميزد و او را تشويقميكرد كه نقشهاش را بپذيرد. تا اينكه بالاخره حميدرضا راضي شد و قبولكرد.
همه ساكنان ساختمان آنها شهرستاني بودند و تعطيلات به شهرهايخودشان رفته بودند. بنابراين جز آنها كسي در ساختمان نبود و اين برايشانشانس بزرگي بود. دو روز از مسافرت كذايي آنها ميگذشت. مهسا براي اينكهبهانه دست حميدرضا ندهد، سعي ميكرد روحيه شاد و خوبي داشته باشد. آنهاپاي تلويزيون مينشستند، تخمه ميشكستند، فيلم ميديدند، شطرنج بازيميكردند، مجله ميخواندند و روزها تا لنگه ظهر ميخوابيدند. اگر كسي بهموبايلشان زنگ ميزد از خوبيهاي مسافرت و محل اقامتشان ميگفتند و تعريفميكردند و بعد وقتي گوشي را قطع ميكردند، نگاهي از روي شرمندگي به همميانداختند و از اينكه مجبور شده بودند، اين قدر راحت دروغ بگويند،احساس عذاب وجدان ميكردند. اما خيلي زود فراموشش ميكردند و دوباره بهسرگرميهايشان ميپرداختند و در دلشان آرزو ميكردند كه روزهاي باقي ماندههم زود سپري شود. عصر روز سوم مهسا پشت پنجره ايستاده بود و داشت بيرون راتماشا ميكرد، حميدرضا هم مشغول تماشاي تلويزيون بود. ناگهان مهسا فرياد كشيد: واي!
حميدرضا نيمخيز شد و پرسيد: چي شد؟
مهسا در حالي كه رنگش مثل گچ سفيد شده بود و به تته پته افتاده بود، گفت: خواهرم و شوهر خواهرم توي حياطن.
حميدرضا مثل فنر از جا پريد و وحشتزده گفت: چي؟ اينجا چي كار ميكنن؟ كليد از كجا آوردن؟
مهسا كه از ترس چانهاش ميلرزيد، گفت: من خاك بر سر قبلا كليد رو بهش داده بودم كه مثلا اگه لازم شد بياد به خونه سري بزنه.
حميدرضادو بار كوبيد توي سرش. آنها بيهدف و هراسان از اين سوي اتاق به سوي ديگرميدويدند و نميدانستند چكار كنند. بالاخره حميدرضا جستي زد و تلويزيونرا خاموش كرد. مهسا گفت: بريم توي حموم قايم بشيم!
حميدرضا خواستاعتراضي بكند، اما وقتي صداي پاها را از راهرو شنيد مثل اسبي كه رم كردهباشد، يورتمهكنان پشت سر مهسا داخل حمام پريد. چند دقيقه بعد كليد تويقفل در چرخيد و مارال وارد خانه شد و پشت سرش عباس، شوهرش داخل آمد و دررا پشت سر خود بست. به محض ورود عباس نگاهي به دور و برش انداخت و با لحنيكه انگار ميخواست توي سر مال بزند، گفت: چقدر اينجا كوچيكه!
مارالفورا به او توپيد: خوبه! خوبه! گربه دستش به گوشت نميرسه، ميگه پيف پيفبو ميده. اگه عرضه شو داشتي ميخواستي تو هم يه خونه نقلي مثل اين دوبخري، اين قدر آلاخون والاخون اين خونه، اون خونه نباشيم.
عباس گفت: صدبار بهت گفتم آدم بازاري پولشو واسه خونه و اين جور چيزا نميخوابونه. پول بايد توي بازار باشه خانوم!
ودر همان حال به وارسي تلويزيون مشغول شد. مارال با تحقير گفت: تو رو خداتو ديگه پز پولتو به من يكي نده كه حنات خيلي وقته پيش من رنگي نداره.حكايت ما شده پز عالي و جيب خالي!
و در يخچال را باز كرد و سيبيبرداشت و آن را به دندان كشيد. عباس گفت: خيلي خب ديگه. زودباش كارتوانجام بده. من بايد برم كار دارم.
مارال پشت چشمي براي او نازك كرد وداخل اتاق خواب رفت. همان طور كه سيب را ميخورد، در كمدها را يكييكيباز كرد و به وارسي آنها پرداخت. بعد به سراغ ميز توالت رفت و كشوهايش رايكي يكي بيرون كشيد. مهسا و حميدرضا از لاي در حمام كه به اندازه يك بندانگشت باز نگه داشته بودند، با تعجب و كنجكاوي به او نگاه ميكردند. مارالتفاله سيب را درون سطل آشغال انداخت و بعد كشويي را كه طلاهاي مهسا در آنبود، بيرون كشيد. سرويس جواهراتش را روي ميز گذاشت و بعد گردنبند آن رابرداشت و به گردنش آويخت. عباس كه در آستانه در اتاق ايستاده بود و او رانگاه ميكرد، گفت: به نظر من اين كار دزديه.
مارال از داخل آيينه نگاهتحقيرآميزي به او انداخت و گفت: ميخواستي عرضه داشته باشي زنت رو نونواركني تا مجبور نباشه براي رفتن به عروسي دوستش، طلاهاي خواهرشو كش بره.
عباسبا تمسخر گفت: حالا مثلا اگه عروسي النازجون سرويس طلاي جديد نندازي آسمونبه زمين مياد يا زمين به آسمون ميره. اين پز و افاده شما زنها منو كشته!
مارال با بيزاري گفت: بيچاره! اگه اين پز دادنهاي من نبود كه ديگه كسي واست تره هم خرد نميكرد. جناب آقاي مهندس قلابي!
وبعد با حسرت از درون آيينه به خودش نگاه كرد و زمزمهكنان ادامه داد: خداميدونه كه چقدر حسرت مهسا و زندگيشو ميخورم. هميشه حسرتشو خوردم. اماحيف كه هيچ وقت غرورم بهم اجازه نداده اينو بهش بگم. عوضش هميشه سعي كردم،تحقيرش كنم تا بلكه خودمو بزرگ كنم.
مهسا داشت داخل حمام پس ميافتاد.دهانش باز مانده بود و چشمانش دو دو ميزد. نميتوانست چيزهايي را كهميشنود و ميبيند، باور كند. مثل آدمهايي كه روح ديده باشند به حميدرضانگاه ميكرد و ناگهان همه چيز در يك لحظه اتفاق افتاد. دماغش به خارشافتاد و يك دفعه...ها پي چي! با شنيدن صداي عطسه، مارال به طرف در حمام كهبه داخل اتاق خواب باز ميشد، برگشت و با تعجب از شوهرش پرسيد: صداي عطسهبود؟
عباس با بيتفاوتي شانهاش را بالا انداخت. حميدرضا و مهسا ازترس يخ كرده بودند و قلبشان داشت از دهانشان بيرون ميآمد. چشمانشان درشتشده بود و قلبشان توي سينه يورتمه ميرفت و احساس خفگي ميكردند. مارال ازجا برخاست تا به طرف حمام برود. مهسا و حميدرضا با عجله در را بستند و باتمام قدرت به پشت آن تكيه دادند و دستگيره را سخت گرفتند، مارال دستگيرهرا چرخاند و در را هل داد. اما نه دستگيره چرخيد و نه در باز شد. دوبارهزور زد. اما حميدرضا و مهسا مثل كوه پشت در سنگر گرفته بودند ونميگذاشتند در باز شود. مارال در حالي كه تلاش ميكرد در را باز كند،گفت: چرا اين در باز نميشه؟
عباس با بيحوصلگي گفت: چكار داري به اون خانوم! استغفرا...
مارال گفت: آخه من صداي عطسه شنيدم. بيا كمك كن ببينم.
مهسابا چشمان وغ زده به حميدرضا كه جانش داشت در ميرفت، نگاه كرد و با تمامقوا به در فشار داد. صداي عباس را شنيد كه با كلافگي ميگفت: اون در صاحبمرده رو ولش كن! حتما يه چيزي بوده تو حموم افتاده. من دارم ميرم خواستيبيا، نخواستي نيا.
مهسا و حميدرضا نفسهاي مارال را از پشت درميشنيدند و ميتوانستند حالت صورت او را كه با كنجكاوي به در مينگريست،تصور كنند. اما لحظاتي بعد وقتي صداي بسته شدن كشو و بعد بستن در ورودي راشنيدند، هر دو در حالي كه پشتشان به در بود، به پايين سر خوردند و رويموزاييكها نشستند. حميدرضا همان طور كه به ديوار روبه رو مينگريست،زمزمه كرد، خدايا شكرت! كه آبرومونو نبردي. ديگه غلط كنيم از اين كارابكنيم.
مهسا هم زمزمه كرد: خدايا ممنون!
حميدرضا با طعنه گفت: بفرما اينم از خواهر خوشبختت!
مهسا كه هنوز گيج به نظر ميرسيد، آرام زمزمه كرد: آره! باورم نميشه.
وبعد از لحظهاي مكث، در حالي كه لبخند بر لب داشت،ادامه داد: ولي واقعاقيافهاش ديدني ميشه وقتي فردا براي گذاشتن طلاها اينجا بر ميگرده و مارو توي خونه ميبينه.
و بعد به طرف حميدرضا كه با استفهام نگاهشميكرد، برگشت ودر حالي كه چشمانش از شيطنت برق ميزد، توضيح داد: آخه ماپروازمون دو روز جلوتر افتاده، عزيزم! مگه نه؟ پس دو روز جلوتر برميگرديمخونه! اونوقته كه اون مياد خونه طلاها را بذاره سر جاش و من هم هر چي كهاو طي اين يكسال اخير به من فخرفروشي كرد را به رويش ميآورم، بهتر از ايننميشد...

منیژه نصراللهی

برچسب: نویسنده: علیزاده تاريخ: سه شنبه 28 ارديبهشت 1389 ساعت: 12:45

چه شخصيتي داريد ؟
اين تست فقط 3 پرسش دارد و جواب ها شما را شگفت زده خواهند کرد.
جواب ها را نخوانيد زيرا مغز مانند چتر نجات عمل ميکند ، وقتي که باز است بهتر کار ميکند.
اگر به جواب ها نگاه کنيد نتيجه درستي نخواهيد گرفت.
يک قلم و کاغذ برداريد و جواب ها را بنويسيد.
اين يک تست صادقانه است که اطلاعات زيادي از خودتان به شما مي دهد.

حالا شروع کنيد.....!!!

1- نام هاي اين حيوانات را به ترتيب علاقه خود قرار دهيد :

گاو
ببر
گوسفند
اسب
خوک

2- يک کلمه براي توصيف اسامي زير بنويسيد :

سگ
گربه
موش صحرايي
قهوه
دريا

3-به کساني فکر کنيد (کساني که شما را بشناسند وبراي شما مهم باشند) و آن هارا به رنگ هاي زير ربط دهيد (افراد تکراري نباشند. براي هر رنگ،نام يکفرد).

زرد
نارنجي
قرمز
سفيد
سبز

توجه : جواب هاي شما بايد دقيقاً هماني باشند که مطلوب شماست.
حالا تعابير و تفاسير جواب هايتان را بخوانيد.

1- ...

گاو يعني "کار"
ببر يعني "غرور و فخر"
گوسفند يعني "عشق"
اسب يعني "خانواده"
خوک يعني "پول"

2- ...

توصيف شما ازسگ،"شخصيت شماست"
توصيف شما ازگربه،"شخصيت شريک زند گي تان است"
توصيف شما ازموش صحرايي،"شخصيت دشمن شماست"
توصيف شما ازقهوه،"تعبير شما از رابطه زناشويي است"
توصيف شما ازدريا ، "زندگي خود شماست"

3- ...

زرد : "کسي که هيچ وقت فراموشش نخواهيد کرد"
نارنجي : "کسي که به نظر شما دوست واقعيتان است"
قرمز : "کسي که شما به اوعشق مي ورزيد"
سفيد : "جفت روح شما"
سبز : "کسي که تا آخرعمرتان او را به خاطر خواهيد داشت"

برچسب: نویسنده: علیزاده تاريخ: دوشنبه 27 ارديبهشت 1389 ساعت: 13:10

اگر مایلید اطلاعات بیشتری درمورد شخصیت خودتانوخصوصیاتی كه باعث میشوند دیگران شما را بیشتردوست داشته باشند پیدا كنیدبه تست زیربا كمال صداقت پاسخ دهید.این تست جدیدترین تست روان شناسیدركشورآمریكا است.
1- فرض كنید شما مشخصه صورت كسی هستید,كدام قسمت ازصورت او هستید؟
الف : چین وچروك
ب : لكه
ج : خال زیبایی
د : كك ومك
ت :لبخند

2- دوست دارید چه نوع پرنده ای باشید؟
الف : شباهنگ
ب : جغد
ج : عقاب
د : فلامینگو
ت : پنگوئن

3- كدام یك ازآلات موسیقی را دوست دارید؟
الف: پیانو
ب : ویلون
ج : سازدهنی
د : گیتار
ت : دف

4- كدام یك ازبرنامه های تلویزیونی برای شما جالب تراست؟
الف : اخباروبرنامه های مستند
ب : فیلم های درام وزندگی نامه
ج : هیجانی وپلیسی
د : عشقی وماجرایی
ت : كمدی وكارتون

5- كدام یك ازبازی های شهربازی را بیشتردوست دارید؟
الف : هیچ كدام , من ازشهربازی متنفرم
ب : قطاریا قایق
ج : نمایش واجرای كمدی
د : چرخ وفلك ووسایلی كه سریع می چرخند
ت :ترن های هوایی سریع السیر

6- آیا شما به اشتباهات خودتان میخندید؟
الف : هرگز
ب : به ندرت
ج : برخی مواقع
د: معمولا
ت: همیشه

7- اگردوست شما سربه سرتان گذاشت چه عكس العملی نشان می دهید؟
الف : عصبانی میشوید
ب: ناراحت میشوید
ج : برایتان جالب است
د: تلافی میكنید
ت :چندین برابرتلافی میكنید

8- اولین چیزی كه صبح موقع بیدارشدن به فكرتان خطورمیكند چیست؟
الف : كارویا تحصیل
ب: مشكلات زندگی
ج : صبحانه
د : روزی كه درپیش دارید
ت : كاری كه تا شب انجام خواهید داد

9- درزندگیتان چه شعاری دارید؟
الف :وقت طلاست
ب: سحرخیزباش تا كامروا باشی
ج : آنچه برای خود می پسندی برای دیگران هم بپسند
د : زندگی كن وبه دیگران هم اجازه زندگی كردن بده
ت : بی خیال باش , هرچه بادا باد

10- آیا به همه حیوانات علاقه مندید؟
الف : اصلا
ب: تعداد كمی ازحیوانات
ج : برخی ازحیوانات
د: بیشترحیوانات
ت : تمام حیوانات

11- شما لبخند میزنید؟
الف : هرگز
ب: به ندرت
ج : گاهی اوقات
د :اغلب
ت : آنقدرزیاد كه برخی فكرمی كنند دیوانه هستم

12- نظردیگران راجع به شما اغلب كدام مورد است؟
الف : بی رحم
ب : سرد وبی احساس
ج :زیبا
د : دوست داشتنی
ت : خوشگذران

13- شما احساس عشق وقدردانی خود را نشان میدهید؟
الف : هرگز
ب : به ندرت
ج : گاهی
د :اغلب
ت : حداكثرتا جایی كه امكان دارد

14- شما اعتقاد دارید كه برای شاداب بودن باید ساعاتی ازروز را منحصرا صرف خودتان كنید؟
الف :اصلا
ب: احتمالا نه
ج : گاهی
د : بله
ت : البته ,تا جایی كه امكان دارد به خودتان میرسید

15- آیا زندگی شما بابرنامه ریزی پیش میرود؟
الف : من حتی درتعطیلات هم برنامه ریزی میكنم
ب : همیشه برنامه ریزی میكنم
ج : بستگی به روزهفته دارد
د :درصورت امكان اجازه میدهم كه خودش پیش آید
ت:همیشه بدون برنامه ریزی روزها را طی میكنم

حال امتیازات كنارگزینه هایی را كه انتخاب كرده اید جمع كنید.
گزینهالف1 امتیار, گزینه ب 2امتیاز , گزینه ج 3 امتیاز, گزینه د 4 امتیاز,گزینه ت 5 امتیازدارد سپس امتیازات خودتان ازپانزده سوال تست را مطابق بامتن های زیرمقایسه كنید.
اگرامتیازشما بین 1تا 20باشد :
بدین معنیاست كه شما سوسن سفید هستید ..مردم شما را به خاطرپشتكارتان ,ازجان ودلمایه گذاشتنتان وموفقیت هایتان تقدیرمی كنند.اهداف مشخصی دارید وفكرتانبركارتان متمركزاست .احتمالا فرزند اول خانواده هستید .احساستان را بهسختی ابرازمی كنید .یكی ازمهمترین نگرانی های شما این است كه چگونهدربرابرافراد مختلف ظاهرشوید.اندیشه هایتان كمی متمایل به بدبینی است.اعتماد به نفس دارید ولی درباطن گاهی به خود اعتماد ندارید.قادرهستید كههدفی تعیین كنید وبه آن برسید.بعضی مواقع دنیا را با دیدی باریك بینمینگرید .احساس میكنید كه وقت كمی برای رسیدن به آرزوهایتان دارید.
مواظبباشید جدی بودنتان شما را ازدنیای اطراف دورنكند .خونسرد باشیدواززندگیتان لذت ببرید .كارهایی انجام دهید كه ازآنها لذت می برید .باانجام این دستورات قوه خلاقیت تان شكوفا می شود .سعی كنید كه بیشتربخندیدوبا دیگران درتماس باشید.

اگرامتیازشما بین 21تا 54 باشد :
بدین معنی استشما یك گل رزهستید .كمی تیغ دارید ولی زیبایی های بسیاری دارید .حس شوخطبعی دارید ولی ازشنیدن جوك لذت میبرید.احتمالا فرزند وسط خانواده هستیدمردم دوست دارند دوروبرشما باشند .خونگرم هستید .دوستان صمیمی بسیاریدارید.زندگی را بادید واقع بینانه مینگرید .آگاهید كه زندگی ازخوبی هاوبدی ها تشكیل شده است .قادرید شانس خودتان را با توجه به سرمایه های كهدارید امتحان كنید .سخت كوش هستید وبه اهدافتان پایبندید .دوست داریدخودتان باشید واین مساله به شما اعتماد به نفس میدهد مشكلترین مسالهدرزندگیتان یكنواخت بودن مسایل است .یكنواختی درهرمساله ای شما راآزارمیدهد وباعث كسل شدن روحیه شما میشود .
به شما پیشنهاد میگرددكه افق دیدتان را وسیع تركنید .مسایل جدیدی را تجربه وكشف كنید .آنگاهمتعجب خواهید شد كه چه نتایج زیبایی به دست آورده اید ومهمترازهمه اینكهفراموش نكنید كه درهمه چیزدنبال زیبایی بگردید مخصوصا درخودتان .

اگرامتیازشما بین 55 تا 75 باشد :
بدین معنی استكه شما یك گل آفتابگردان هستید دربستری ازگلهای رز.یك ویژگی بارزدرشماوجود دارد كه باعث گرمادهی به دیگران وجلوه گری شما میشود .ممكن است شماكوچكترین فرزند خانواده ویا تنها فرزند باشید ..دروقت لازم جدی هستید ولیدوستانتان شما را به عنوان یك شخص شوج طبع می شناسند .ازگفتن جوك لذتمیبرید .گاهی شیطنت میكنید .مایلید كه با افراد جدید وجالبی درزندگیتانآشنا شوید .با افرادی كه هیچ وقت نمیخندند راحت نیستید ..دید مثبتی بهزندگی دارید ..درهمه چیزبه دنبال خوبیها هستید .بیدی نیستید كه با هربادیبلرزید .گرم ,دوست داشتنی ,با وفا واجتماعی هستید وهركدام ازاین صفاتمیتواند دلیلی برای خوب بودن شما باشد .انرژی نامحدودی دارید ولی انگیزهتان كم است .برای شما مشكل است كه فقط برروی یك كارمتمركز شوید به شماپیشنهاد میگردد كه اجازه دهید مردم روی جدی شما راهم ببینند همان طوركهچهره شاد شما را می بینند .دراین صورت میخواهند كه همیشه با شما باشند.به احساسات دیگران احترام بگذارید ازاین شاخه به آن شاخه نپرید وكاریراكه دوست دارید انتخاب كنید وتا پایان آن را انجام دهید

برچسب: نویسنده: علیزاده تاريخ: يکشنبه 26 ارديبهشت 1389 ساعت: 12:50

به نام خدا

یش یکی از مشایخ(استاد اخلاق)گله کردم که فلانی به فساد من گواهی داده است(به من نسبت دروغ و ناروا داده) گفتا به صلاحش خجل کن(با نیکوکاری خود شرمنده اش کن):
تو نیکو روش باش تا بدسگال / به نقص تو گفتن نیابد مجال
گلستان سعدی
----------------------------------
نقل است که همیانی زر از یکی برده بودند.آن کس به صادق(امام صادق(ع)) آویخت که :تو بردی.و او را نشناخت.
صادق گفت: چند بود؟
گفت: هزار دینار.
او را به خانه برد و هزار دینار به وی داد.
پس از آن آن مرد زر خود بازیافت .زر صادق باز برد و
گفت: غلط کرده بودم.
صادق گفت : ما هر چه دادیم باز نگبریم.
پس از آن مرد از یکی پرسید که او کیست؟
گفتند: جعفر صادق.
آن مرد خجل شد و برفت.
تذکره الاولیاء عطار

برچسب: نویسنده: علیزاده تاريخ: شنبه 25 ارديبهشت 1389 ساعت: 17:13

کاربر: کامپیوتر میگوید هر کلیدی را (any key) فشار دهید، اما من نمیتوانم دکمه any را روی کیبوردم پیدا کنم؟
کاربر: من نمیتوانم کانالهای تلویزیون را با مونیتورم عوض کنم.
کاربر: من با یک نفر در اینترنت آشنا شدم. میتوانید شماره تلفن او را برای من پیدا کنید؟!
کاربر: اینترنت من کار نمی کند!
مشاور: مودم را وصل کردهاید، همه سیمهای کامپیوتر را چک کردهاید؟
کاربر: نه الان فقط مانیتور جلوی من است. هنوز کامپیوتر و مودم را از جعبه در نیاوردهام!
کاربر: پسر 10 ساله من برای کامپیوتر رمز گذاشته و حالا من به هیچ وجه نمیتوانم وارد آن شوم.
مشاور: رمز آن را فراموش کرده؟
کاربر: نه آن را به من نمیگوید. با من لج کرده.
مشاور: لطفا روی مای کامپیوتر (کامپیوتر من) کلیک کنید.
کاربر: من فقط کامپیوتر خودم را دارم کامپیوتر شما پیش من نیست.
مشاور: مشکل شما به خاطر نرمافزار «اسپایویری» است که روی دستگاهتان نصب شده (Spy در انگلیسی به معنی جاسوس است)
کاربر: اسپای!؟ ببینم یعنی او میتواند از داخل مانیتور وقتی لباس عوض میکنم من را ببیند؟
کاربر: ماوس پد من سیم ندارد!
مشاور: من فکر کنم متوجه منظور شما نشدم. ماوس پد شما قرار نیست سیمی داشته باشد.
کاربر: پس چگونه می تواند ماوس را پیدا کند؟ یعنی وایرلس است؟

برچسب: نویسنده: علیزاده تاريخ: شنبه 25 ارديبهشت 1389 ساعت: 13:17

صفحه بندی